5 و نیم صبح اصلا نمی تونستم از خواب پا شم . بازم اون هوس لعنتی و پرزور سراغم اومده بود . مثه همیشه می گفت خوب امروز نرو . هیچی نمیشه . عجب دلم می خواست به حرفش گوش بدم ولی اصلا امکان نداشت . پا شدم . دو زانو رو تخت نشستم . هوس هنوز داشت حرف می زد . می گفت تو فوق کسی رو حذف نمی کنن . آخ راست می گفت . یادم افتاد امروز حتی نمی تونم ماشین ببرم . با کله افتادم رو بالش دوباره . - ساعت 7 و ربع میدون صنعت یه دونه ماشین واسه ونک نیست . آخ یکی پیدا شد . یه افغانی جلو نشته و من پشت . منتظرم دوتای دیگه پیدا شن . 5 دقیقه گذشته هیچ کی نمیاد. تو این فکرم که به راننده بگم حرکت کنه حساب می کنم که یکی دیگه سوار میشه . بعدشم یکی دیگه . هر دو تا افغانی . نمی دونم چرا لجم میگیره . - ساعت 7 و نیم میدون ونک ماشینای نو بنیاد کجان ؟ هیچ کی نمیدونه . همه افغانین تو خیابون . الان می فهمم که جمعه ها این موقع صبح برای اینکه تو خیابون باشی یا باید افغانی باشی یا اون سر دنیا کلاس داشته باشی ماشینم نداشته باشی . دلم می خوادبا یه افغانی دعوا کنم . ساعت 8 و نیم کلاس استاد هنوز نیمده . همه سر کلاسن . و با هم حرف می زنن . اولین جلسه است ولی همه همدیگرو میشناسن انگار . احساس می کنم توطئه ای از صبح زود درکاره . چرا با اینکه تصمیمم به نیمدن قطعی شده بود اومدم ؟ چرا صبح فقط من بودم و افغانیا ؟ چرا سر اولین جلسه گویی صد ساله همه هم رو می شناسن جز من . توطئه منزوی سازی از صبح زود علیه من راه افتاده . ساعت 9 کلاس متون حقوقی به زبان انگلیسی . تقریبا همه زبانشون ضعیفه . بسیار ضعیف . استاده بهم گفت زبانت خوبه اما حقوقی ترجمه نکردی . طرف کلا فرمول شیمی درآورد از متن حقوقی و استاد به این بسنده کرد که " اجازه بدید من ترجمه کنم " ولی چون من به جای اینکه بگم " اماره " گفتم فرض ... یاد افغانیا می افتم . چقدر خوبن . احساس قدرنشناسی می کنم بهشون . ساعت 10 و نیم کلاس استاد : همه جز یکی دو نفر خیلی ضعیف بودید . متاسفانه خیلی از شاگردای خوبه ما زبانشون ضعیفه و این خیلی بده . کسانی که واقعا حقوق رو میفهمن اما به زبان خارجی آشنایی ندارن و با تلخندی ادامه میده : و بر عکس خیلیا هستن زبانشون خوبه اما دانشجوهای ضعیفی هستن ." میتونم صندلی رو سر استاد و همه شاگردای خوب با سوادش بشکنم . اما فعلا ترجیح میدم روش بشیم و با لبخند به کفشم نگاه کنم . چقدر افغانیا رو دوست دارم .